...Right in the middle

شمیم، چطور شده؟

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
تگ ها :


"from "the curious case of benjamin button

Sometimes we are on a collision course and we just don't know it Whether it's by accident or by design

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱
تگ ها :


Insomnia

نه خیر، کلاً پریده.

خواب رو میگم.خمیازه

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
تگ ها :


تقدیر و تشکر

این صفحه عین چیزی که میبینید برام اومدخنثی.

ما خیلی ممنونیم از مرکز مخابرات که زحمت میکشه و برامون قسمتهایی از صفحه که نباید ببینیم رو از قسمتهایی که اجازه داریم ببینیم جدا میکنه

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه که احساسش می‌کنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت‌ها همواره در جست‌وجوی چشمی است که آن را ببیند.
خوبی‌ها همواره نگران که آن را بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جست‌وجوی غروری است که آن را بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت....
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه می توانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمان‌ها را برکشید....
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف‌هایی است برای نگفتن...
حرف‌های خوب و بزرگ و ماورائی همین‌هایند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد...
و خدا برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانست بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده‌ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.

دکتر شریعتی

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
تگ ها :


کافه پیانو

پرفروش ترین رمان سال و دومین کتاب کافه ایی که امسال خوندم (بعد از کافه نادری)  کافه پیانو بود.البته که پر فروش ترین هیچ وقت نمیتونه دلیل بهترین بودن باشه اما  جذبت میکنه که بخونیش تا ببینی داستانش چیه که انقدر بین مردم رواج پیدا کرده.

نثر خیلی روون و ساده ای داشت و نمیشد که کتاب رو بذارم زمین.همین ساده نوشتن میتونه خیلی به جذابیت داستان کمک کنه. دوست نداشتم که همه اش رو یکجا بخونم.بیشتر ترجیح میدادم توی قصه بمونم تا اینکه بخوام زودتر به انتهای قصه برسم. به نظرم داستان اصلاً دنبال انتهای مشخصی نیست و جریان قصه خیلی مهمتر از انتهاشه.قصه دوست داشتنی داشت و ترجیح دادم آروم آروم بخونمش.داستان از فصلهای چند صفحه ای تشکیل شده و هر فصل قسمتهایی از عقیده ها و نظرات نویسنده رو بیان میکنه.بعضی هاش با تکون دادن سر به عنوان تاییدم همراه میشه و بعضی هاش هم با لب و لوچه کج کردن و مخالفتم.

 طبق معمول کلی مخالف داره و کلی هم موافق (اینجا) و به نظرم همین کافیه که بگم کتاب قابل اعتناییه.

از اینکه خوندمش راضیم،اتلاف وقت نبود

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
تگ ها :


این همه صبوری

امروز به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم پایین. مثل یه دانشجوی مستمع آزاد که میره سر کلاسی که امتحانش براش مهم نیست و فقط میره سر کلاس،رفتم تو و نشستم کنار کلی آدم دیگه که دل تو دلشون نبود که تا یکی دو ساعت دیگه دست پر از سالن میرن بیرون یا نه.

این فضا رو دوست دارم. فقط دوست داشتم باشم.اضطراب و نگرانی و بعد اسم هایی که از گلدون درمیاد، بعضی ها از خوشحالی جیغ میکشن بعضی ها از این که امسال هم قسمتشون نشده بغضشون گرفته. دوربین هم دنبال سوژه میگرده. جمعیت داد میزنه فنی رو قرعه کشی کنین و مسولین برگزاری هم که میدونن با قرعه کشی فنی بیشتر نصف سالن خالی میشه ترجیه میدن قرعه کشی فنی رو تا اونجا که زورشون میرسه بندازن عقب. دو تا از هم کاروانیام رو توی سالن دیدم.

از خود بچه ها برای بیرون آوردن قرعه ها هم استفاده میشد. یکی اسمش وقتی بالا ایستاده بود در اومد، یکی اسم دوستش رو بیرون آورد، اومد پایین زنگ زد به دوستش خبر داد  در حالی که بغض گلوش رو بسته بود و گفت من انتخاب نشدم.پدربزرگم رو یادت نره دعا کنی.

خدایا ما که از عدالتت سر در نمیاریم. باز هم شکرت

,

ادامه مطلب   
نویسنده : حسین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
تگ ها :


هر چی شما بگین

هر چی شما بگین عین ماشین زمان میمونه، برای نیم ساعت هم شده با زورو پسر شجاع،خانواده دکتر ارنست، فوتبالیست ها و... برمیدارتمون میبره به ١۶-١٧ سال قبل. توی اون نیم ساعت خیلی یاد اون خونه،اون تلویزیون قدیمیه،دفتر کتابهای پخش و پلای دور و ورم میفتم.

به قول آقای مختاری معلم حسابانمون:"دوران قدیم مساوی دوران جدید به علاوه تمام امکاناتش" البته اون این رو برای حل مسئله ریاضی می گفت ولی قابل تعمیمه.

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸
تگ ها :


!!About me

با حافظه ،علّی ،متغیر با زمان ،پایدار ،غیرخطی ،وارون ناپذیر

 

وجود ما معمایی است حافظ/ که تحقیقش فسون است و فسانه

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
تگ ها :


وقتی تو سلف 25 دقیقه منتظر غذا گرفتن باشی...

امروز توی سلف تعریف می کرد که: فلانی اون موقع که داشت برای امتحان GRE میخوند رسیده بود به کلمه ای که معنیش میشد،موقع دویدن صدای موتور درآوردن.

همون موقع تبسمی کردیم ولی قضیه تا الان تو ذهنم مونده.

چه بیکار، چه پشتکاری، دلش خوشه ها،چه حوصله ای و ...

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
تگ ها :